بی سرانجام یاد دوستان و یارانم بكردم بی ثمر...
گر چه فریاد از درون دل بكردم بی ثمر...
این چنین عشق و محبت بی شایبه تقدیم كردم بی ثمر...
نوای خود را نای چوپانان بكردم بی ثمر...
سوز دل را اشك چشمانم بكردم بی ثمر...
آه دل را در دلم زندان بكردم بی ثمر...
گوشه چشمم را بمالیدم كه اشكم راه نیاید بی ثمر...
من به تنهایی پناه آورده ام ای یار نیك...
گر تو اكنون باز من را خواستی تنها بیا...
من و تنهایی برادر بوده ایم...
اینچنین تنها نمودن كار ما...
گر تو نیز یاری نداری با ما بگوی...
تنهایی یاور قلب های با خداست...
گو كه من بی ناز می آیم پی ات...
من همان تنهاییم ای آشنا...
من همان تنهاییم ای آشنا...
--------------
امروز بر در قلبم نه غم دارم نه درد...
آه امروز آنچه دارم درد نیست...
عشق نیست...
غم نیست...
حسرت آن آسمان آبی است...
حسرت باران سردی که بسوزاند دلم...
حسرت آزادی است...
با من بخوان ای هم سخن این جان هنوز زندانی است...
***
دست در بند است...
اگرچه سخت در تاب است...
بمالان دست را بر بند...
تا که بعد از درد بند...
آرامش آزادگی یابی...
س. غروب
زندانی... (شاعر سپهر)