خنجر دوست...
داستان اینگونه با یاران بگفت
راوی با سوز دل و اشك نگاه
اینچنین منگرتو بر موی سپید
سخت بودست روزگار بر كام ما
گرچه با عالمیان جز مهر رفتارم نبود
خنجر از پشتم زدند بی مهر ها
من نخوردم از دم تیغ رقیب
اینچنین كه خوردم من از دوستان
بی نگاهی از ریا و ظلم و شر
دادمش هر چه ز دوران و زمان
در جواب جز شیشه های قلب خود
پس نداند به من دنیا خراب
راز می گویم به تو ای یار نیك
جز به خود بر كس مباش پندارنیك
دشمنان اگرچه خنجر می زنند
خنجر دوست نیك بدتر می زند
خنجر دوست نیك بدتر می زند
س. غروب
![]()
تبلیغات




