عقل نمی فهمد...
گفتم: خدا چیست؟
گفت: خدا نیست ، خدا مرد ، کدخدا خدای ماست
گفتم: کدخدا چه دارد؟
گفت: آب ، نان ، زمینی چند ، گاو و گوسپند فراوان
گفتم: من چه؟
گفت: پاره ای لباس درویشی ، سپید موی سر و تنی رنجور
ای کاش میدیدیم آسمان ها را
ای کاش میفهمیدیم که عقل نمی فهمد!
آری عقل نمی فهمد آنچه میگذرد از پس یک غنچه سرخ
آنچه ما می بینیم ، فکرهای سر ماست!
گل سرخ ، آسمان آبی ، آب بی رنگ
ولی من آب را رنگ خدا می بینم
ولی من گلها را رنگ خدا می بینم
و چنان می گویم: عقل نمی فهمد آنچه که می گذرد در سر من
که اگر عقل خام ، دل سوخته
اگر عقل سوخته ، دل خاکستر
اگر عقل خاکستر ، دل با باد
اگر عقل با باد ، دل عاشق
آری باید بسوزاننت ، خاکستر شوی ، رهایت کنند ، با باد هم عنان شوی ، عاشق شوی
تا خدایت کنند
و من می گویم: انا الحق
حق آن زیبایی ، که پس غنچه سرخ ، آسمان می بینی
حق آن دنیایی ، که در آن هر خاری ، عاشق و گلبان است
حق همان رنگ خداست
و خدا آبی رنگ ، و منم رنگ خدا ، هم رنگ آب
که انا الحق سخنی آسمانیست
آنگونه که حلاج بگفت و گویم
ما همه حق هستیم
«چشم ها را باید شست»...
س.غروب
شکوه و تقوا و شگفتی و زیبایی شورانگیز طلوع خورشید را باید از دور دید. اگر نزدیکش رویم از دستش داده ایم! لطافت زیبایی گل در زیر انگشتان تشریح می پژمرد! آه که عقل اینها را نمی فهمد! (دکتر شریعتی)
![]()




